سایه ی گمشده
سایه ی محوی به نام تو سایه ای که اراده ام را از من گرفته است سایه ای که به دنبالش کشیده می شوم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد گل از تو گلگون تر امید، از تو شیرین تر نمی شود، پاییز - فضای نمناک جنگلی اش برگ های خسته ی زردش – غمگین تر از نگاه تو باشد نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی که مردی روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می خواند در شمال شمال رنگین تر از صدای تو باشد نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد و صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه و صدای عابر پیری که آب می خواهد به عمق یک سلام تو باشد شب هنگام که خسته ییم از کار که خسته ییم از روز که خسته ییم از تکرار نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب در آن زمان که روح دردمند ولگردم بستری می جوید بالینی می خواهد تا شاید دمی بیاساید نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب و این روح دردمند ولگرد باز هم کوله را زمین نگذارد و سر را بر زانوی مهربانی تو نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد شکوفه از تو شاداب تر پاییز از تو غمگین تر نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد نمی شود که شب هنگام عطر نگاه تو باشد « محبوبه های شب » هم باشند نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی درست همین طور که هستی و من، هزار بار خوبتر از این باشم و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم نمی شود، می دانم نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد... امروز روز دانشجو بود و خیلی خوش گذشت و خیلی تحویلمون گرفتن و خیلی خندیدیم و خیلی هوا سرد بود و خیلی بارون بارید و خیلی تشکر می کنیم از حراستی های خیلی خوش اخلاق که گذاشتن حکومت نظامی رو ما هم تجربه کنیم و جمع های 2 نفری و نه بیشتر تشکیل بدیم و خیلی سپاسگزاریم از دوربین های روی تیر چراغ برقا که ازمون عکس یادگاری می گرفتن مجانی و خیلی ممنونیم از آقا پلیس های خیلی مهربون که دور و اطراف دانشگاه همش قدم می زدن و مواظب بودن تا پامون نلغزه و زمین نخوریم و آدمای غریبه گولمون نزنن... تو زمونه ای که عمر عشق یک صبح و شبه من هنوز تو گفتن دوست دارم وا موندم همه گفتن همه رفتن اما من با یه دنیا آرزو جا موندم چه روزایی که غروب شد اما باز من در آرزوی فردا موندم استاد می پرسه: " خانم! بخت یعنی چی٬ که یه بد هم می چسبونی بهش؟ " شهریار میگه: " بخت یعنی شانس! " استاد می پرسه: " شانس چیه؟ " فرشته میگه: " همونیه که ما نداریم! " طعم خیس اندوه اتفاق افتاده یه آه خداحافظ یه فاجعه ی ساده خالی شدم از رویا حسی منو از من برد یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد فرشته ایستاده تو راهروی دانشکده. آقای بزغاله، آروم آروم میره طرفش و گوشی موبایلشو در میاره و عکس یه خانمی رو نشونش میده و با خجالت و شرم زدگی می پرسه: " ببخشید خانم غ! شما می دونین این خانم شبیه کیه؟ " فرشته با اعتنایی جواب میده: " این که مهناز افشاره! " آقای بزغاله ادامه میده: " بله می دونم! ولی یه کمی خوب فکر کنین! شبیه یه نفره! " فرشته دقیق میشه روی عکس و عینکشو هم میزنه و باز هم با اعتنایی جواب میده: " فکر کنم کمی شبیه سایه ی خودمونه! " و آقای بزغاله با ذوق زدگی بچگانه ای ادامه میده: " بله! درست حدس زدین! به هر کی نشون دادم به این نتیجه رسیده! می خوام به خود خانم ن نشون بدم و بگم که عکسشو دارم!" 1. این مطالب، نقل قول مستقیم هست از فرشته! 2. فکر کنم من شبیه همه هستم به جز خودم! 3. اینجا یکی از دانشکده های مهم یکی از 10 دانشگاه برتر منطقه می باشد و سرشار از نخبه های علمی و متراکم از بار علمی و آکنده از گفتگوهای علمی! تو کلاس درس نشستیم. لای کاغذام٬ یه جدول بریده شده ی روزنامه پیدا می کنم. خونه های سفید جدول٬ وسوسه ام می کنه که حلش کنم. سرگرم حل جدول هستم که صدای اعتراض گونه ی استاد به استماعم می رسد: " ... خانم! جدول این همه واجبه برای شما؟ لااقل برو ردیف آخر بشین که من نبینم! به ولله فردا تو امتحان می مونی! من اینجا داستان تعریف نمی کنم!... " و من حسابی احساس شرمندگی و خجلت می نمایم.
| Design By : Night Skin |


