تبليغاتX
دو کلمه حرف

دو کلمه حرف

یکی بود یکی نبود.یه روز ۱دختر خوشگل بود که تو این دنیا یه دونه از هر چیزی داشت.یه بابایه خوب یه مامانه خوب یه داداشه خوب یه خواهره خوب.این دختر خوب خوب درس میخونه و دانشگاه قبول میشه همون شهر خودشون یعنی تهران.تو دانشگاه خاطرات جالبی داشت.دوستای خوب وبدی پیدا کرد و هرچی بود خوش گذشت.تو جمعه دوستای خوب مثه بیتا و نیلوفرو نازنین رفت وبا یه سری ها هم مثه میلاد و علی و سهیل وسعید آشنا شد.بالاخره خوب و بد تموم شد همه این خوشی ها و بدی هاو دختره خوب ما به ترم چهار رسید و امتحاناش رو که خوب خوب دادو جایزه گرفت از شرکت باباش. به خودش میاد و تصمیم میگیره به زندگیش سرو سامون بده.یعنی دوستای خوبش مثه میلادو بیتاو نیلو رو نگه داره اما به زندگی و هدفاش میرسه. مهمترین هدفش تو زندگی هدفه پاک و خوبیه مثله خودش.این هدف خوبش کهکاشکی هدفه همه بچه ها بود این بود که بزرگ شه و جبران کنه همه زحماتی که براش کشیدن رو.واسه رسیدن به این هدفه بزرگ باید چندتا کار بکنه که یکیش خوب درس خوندنه تا کاره خوب هم گیرش بیاد تا پول خوب بدن واسه این کار .بعد این دختره خوب با زندگیه خوبی که با هدیه های کوچیکش واسه مامان وبابا درست میکنه خستگیه تربیته ۲۰ساله اون و از بین میبره و اونا روهم با خودش میبره تو همون بیست سالگی ونشاط اون موقع.حالا اگه مامان و باباش که والدینه دختره کوچیکن چند برابره بچه های دیگه واسش زحمت کشیده باشن بیشتر از همه ی مامان و باباها خسته و عصبین.این خستگی زیاد هم واسه مریضی و سختیه دختره اس تو بچگی.که همین مریضی و سختی هم امتحانه خداس و به نفعه دختر کوچولو.آخه ما مسلمونا میگیم خدا عادله پس وقتی دخترکه قصمون تو سالهایه راهنمایی و دبیرستان که همه هم سن هاش خوب و خوش بوده سختی کشیده پس بعده ها سختی هاش کمتره.میگفتم که این مامان وبابا که بیشتر از بقیه مامانو بابا ها زحمت کشیدن منتظرن ثمره ی این زحمات و ببینن که این ثمره چندتا چیزه.اینکه درسشو خوب بخونه و به اونا همیشه راست بگه و هیچوقت ندروغه.اینکه بیشتر از همه با اونا نزدیک و صمیمی باشه چون با اون نزدیک و صمیمی ان.اینکه در مقابل بدی ها و دعواها و عصبی بودنشون آروم و صبور باشه.آخه اونا آروم و صبور و شاد و فعال بودن واسه این دخترک زحمت کشیدن.حالا وقتشه که دخترکه قصه صبور و آروم باشه و شروع کنه به زحمت کشیدن واسه مامان و بابای مهربونش.واسه رسدن به ۱سری از هدفها آدم باید از ۱سری از خوشیها و علاقه ها بگذره.اگه هدفت مثه هدف دخترک قصه منه دیگه نباید به کسی بگی دوستت دارم.حداقل تا وقتی که کسی مورد تاییدو انتخاب اونا باشه.باشه؟اگه تاحالا این همه واست زحمت کشیدن مثله خریدن داروهای گرون.به سختی گیر آوردن داروهای کمیاب.بردنت به دکترای مختلف.حالا وقتشه که جبران کنی.میدونی چی رو.اما باز میگم.حالا وقتشه که دادای مامانو بابا رو گیراشون رو پول خرج کردنات و ساکت شدنایه بابارو سیگاره زیادش رو درده زیاده ریه هاش روبدن درده مامان رو همه رو باید جبران کنی همه اش هم خوب شدنیه اما سخته زمان باید بذاری خسته نباید باشی آروم باید باشی توقعت را باید بیاری پایین فکر کن دکتر این دو تایی دکتری که خودش رو فدای اینا میکنه از مهم ترین خواسته هاش میگذره تا اینا ازش راضی باشن. این رضایت زندگی آینده خودتو بچه هاتم تامین میکنه.قول میدم.رو قرآن دست میذارم که اینجوریه.دقیقا ۵۰تا اس فرستادم و تنها خواهشم اینه که دباره و سه باره بخونیشون .بعدش بهم بگی مرد عملش هستی یا نه؟سخته این جوابی که ازت خواستم.چون باید از من و مهمتر از من بگذری .اما مهمه واسم.خیلی هم مهمه.

اینا رو اینجا نوشتم که دوباره و سه باره که سهله. میخوام صد باره بخونمشون. تا بهشون عمل کنم .قول میدم.این پست اس ام اس های ارسالیه توپی بود. که من تایپش کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14:36 توسط وینچی|

وای..... نمیدونم از کجا شروع کنم.....از کجای این جاده ی پر پیچ و خم آهنگ سفرمون جدا شد؟

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم.....................................سرنوشتمون یکیست هردومون مسافریم..

از کی داره رابطمون هر روز کمترو کمتر میکشه؟یادته؟من یادمه......................خوبم یادمه.............از دی........یادته خواستی جداشیم؟..............یادته چقدر گریه کردم؟.....................از دیشب تا حالا پیر شدم....................................................................................بخدا پیر شدم

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 19:45 توسط وینچی|

چقدر سخته

کسی رو که دوستش داری نتونی بهش بگی که دوستش داری وچقدر

بده که کسی تورو دوست داشته باشه واینو نتونه بهت بگه.

چقدر سخته

تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید وبجاش یه

زخم همیشگیرو قلبت هدیه داد زول بزنیوبجای اینکه

لبریز کنید و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

چقدر سخته

دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که

یبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.

چقدر سخته

تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچیزی بجز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته

وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوسش داری.

چقدر سخته

گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار

بار خودتو بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من

باغچهء نو مبارک
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:55 توسط وینچی|

خدایا اگه هستی

           کمکم کن دارم دیونه میشم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:46 توسط وینچی|

سلام خدا جونم...میشه من استفا بدم؟میشه من از زندگی سگی...از لبخندهای زوری...اشک ریختن شبانه در حالیکه بالشم رو گاز میگیرم استفا بدم...

میشه من از زندگی...کار...زن بودن...استفا بدم؟

میشه من دیگه به دنیا نیام؟میشه این زندگی که تموم شد من رو معاف کنی؟میشه همونجا ...برزخه بهشته؟جهنمه چیه که همه  معلم های دینی ادعا میکنن از همه جزئیاتش خبر دارن همه پاداشها و جزا ها رو باهام حساب کنی؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:41 توسط وینچی|

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:35 توسط وینچی|

مراقب قلب ها باشيم
 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 
و همچنان تنها می مانیم
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:34 توسط وینچی|

خدایا کجا برم؟............د....خوب جواب بده.........بگو میوه ی کدوم باغتو بخورم که از زمین رانده شم؟به جان خودت اینجا دیگه جای من نیست.دلم بد شکست.غرورم بد شکست.

..............................................................................................

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:35 توسط وینچی|

 خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
اولا مي ترسیدم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونست که با دل من چه کرده...نمي دونست که دلي رو اسير خودش کرده
حتی هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شد همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم اینگونه و داشتنش بزرگترين ارزويم بود در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم ....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او ....
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
شاید مرا به بازي گرفت يا شايد فکر میکند من او را ....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني...
بعد از او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

بارالها ... نه برام مهمه که بدونه این کار واسه خودشه و نه اینکه میخوام ازم متنفر نشه ... ! فقط میخوام بعد از من خوب و خوش باشه و خوشبخت شه !

چیزی که من نمیشم و اون هم با من نمیشد

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:16 توسط توپی|

 

 

نیمه شب آواره و بی حس حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک و دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرا را

آن دو چشم مست و آهو وار را

 

هم چو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

 

آمدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقبان شوی دریا ست دل

بی تو شام بی فرداست دل

 

زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

 

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی او شهره آفاق بود

درنجابت در نکوهی پاک بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود وبس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد وپیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که هم خون من است

خسم جان و تشنه خون من است

 

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

 

از غمش با دود ودم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست ومخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تار وپود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است.

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:8 توسط توپی|


آخرين مطالب
» قصه
» درد نامه
» ....
» .........................
» عمو زنجیرباف................... نخیر
» چطوری دل میشکنه؟
» هیچ....
» وای.................
» خدایا...........
» عشق تلخ

Design By : Pichak