تبليغاتX
سایه ی گمشده


سایه ی گمشده

سایه ی محوی به نام تو سایه ای که اراده ام را از من گرفته است سایه ای که به دنبالش کشیده می شوم





















نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید، از تو شیرین تر

 نمی شود، پاییز

- فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش –

غمگین تر از نگاه تو باشد

 نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

که مردی روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

 نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

و صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد

 شب هنگام

که خسته ییم از کار

که خسته ییم از روز

که خسته ییم از تکرار

 نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

 نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو

 نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر

 نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

 نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

 نمی شود که تو باشی، ‌گلدان یاس هم باشد

 نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

« محبوبه های شب » هم باشند

 نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من، هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار،‌ عاشق تو نباشم

 نمی شود، می دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:46 توسط سایه| |

امروز روز دانشجو بود و خیلی خوش گذشت و خیلی تحویلمون گرفتن و خیلی خندیدیم و خیلی هوا سرد بود و خیلی بارون بارید و خیلی تشکر می کنیم از حراستی های خیلی خوش اخلاق که گذاشتن حکومت نظامی رو ما هم تجربه کنیم و جمع های 2 نفری و نه بیشتر تشکیل بدیم و خیلی سپاسگزاریم از دوربین های روی تیر چراغ برقا که ازمون عکس یادگاری می گرفتن مجانی  و  خیلی ممنونیم از آقا پلیس های خیلی مهربون که دور و اطراف دانشگاه همش قدم می زدن و مواظب بودن تا پامون نلغزه و زمین نخوریم و آدمای غریبه گولمون نزنن...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:8 توسط سایه| |

تو زمونه ای که عمر عشق یک صبح و شبه

من هنوز تو گفتن دوست دارم وا موندم

همه گفتن همه رفتن اما من

با یه دنیا آرزو جا موندم

چه روزایی که غروب شد اما باز

من در آرزوی فردا موندم

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:18 توسط سایه| |

سارا میگه: " دانشجو بدبخته! "

استاد می پرسه: " خانم! بخت یعنی چی٬ که یه بد هم می چسبونی بهش؟ "

شهریار میگه: " بخت یعنی شانس! "

استاد می پرسه: " شانس چیه؟ "

فرشته میگه: " همونیه که ما نداریم! "

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:29 توسط سایه| |

 

 

طعم خیس اندوه     اتفاق افتاده

 

یه آه خداحافظ  یه فاجعه ی ساده

 

خالی شدم از رویا  حسی منو از من برد

 

یه سایه شبیه من  پشت پنجره پژمرد

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:5 توسط سایه| |

 

فرشته ایستاده تو راهروی دانشکده.

آقای بزغاله، آروم آروم میره طرفش و گوشی موبایلشو در میاره و عکس یه خانمی رو نشونش میده و با خجالت و شرم زدگی می پرسه: " ببخشید خانم غ! شما می دونین این خانم شبیه کیه؟ "

فرشته با اعتنایی جواب میده: " این که مهناز افشاره! "

آقای بزغاله ادامه میده: " بله می دونم! ولی یه کمی خوب فکر کنین! شبیه یه نفره! "

فرشته دقیق میشه روی عکس و عینکشو هم میزنه و باز هم با اعتنایی جواب میده: " فکر کنم کمی شبیه سایه ی خودمونه! "

و آقای بزغاله با ذوق زدگی بچگانه ای ادامه میده: " بله! درست حدس زدین! به هر کی نشون دادم به این نتیجه رسیده! می خوام به خود خانم ن نشون بدم و بگم که عکسشو دارم!‌"

 

1.      این مطالب، نقل قول مستقیم هست از فرشته!

 

2.      فکر کنم من شبیه همه هستم به جز خودم!

 

3.      اینجا یکی از دانشکده های مهم یکی از 10 دانشگاه برتر منطقه می باشد و سرشار از نخبه های علمی و متراکم از بار علمی و آکنده از گفتگوهای علمی!

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:40 توسط سایه| |

  • دوشنبه امتحان میان ترم داریم و همه مشغول درس خوندن. تو کلاس درس٬ فرشته غرق در حل مسئله است و کاری به درس و بحث و حرفای استاد نداره. یه لحظه استاد سکوت می کنه و لبخند زنان میاد بالا سر فرشته و فرشته همچنان غرق در حل مسئله....

 

  • امروز برف و بارون شدیدی بارید و من تو فکر سقفای سوراخ و پنجره های بدون شیشه و کفشای پاره و دستای یخ زده٬ کنار شومینه و زیر پتوی گرم و نرم٬ یخ زدم.
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:1 توسط سایه| |

 

نگرانم..................

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:39 توسط سایه| |

عذاب آورترین کار دنیا برام جواب دادن به یه سواله. جواب دادن به این سوال که : " بابات چیکاره است ؟ "
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:8 توسط سایه| |

 

تو کلاس درس نشستیم. لای کاغذام٬ یه جدول بریده شده ی روزنامه پیدا می کنم. خونه های سفید جدول٬ وسوسه ام می کنه که حلش کنم. سرگرم حل جدول هستم که صدای اعتراض گونه ی استاد به استماعم می رسد: " ... خانم! جدول این همه واجبه برای شما؟ لااقل برو ردیف آخر بشین که من نبینم! به ولله فردا تو امتحان می مونی! من اینجا داستان تعریف نمی کنم!... " و من حسابی احساس شرمندگی و خجلت می نمایم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:19 توسط سایه| |


Design By : Night Skin